تبليغاتX
در کوچه های ناکجا آباد...
سفر به ناکجا آباد یعنی سفر بی پایان
 

دوستان عزیز

 

در ِ این وبلاگ تا اطلاع ثانوی _فک کنم بعد از کنکور ریاضی 89 _

تخته می باشد.

 

لطفاً از ته قلبتون موفقیت بنده رو در امتحانات نهایی و کنکور

سراسری آرزو کنید.

 

با تشکر مدیر وبلاگ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 16:45  توسط زهرا | 
سلام

کماکان در ماه مبارک رمضان به سر می بریم ، ماهی که نفس کشیدنمون هم عبادته(البته باید 5شنبه میومدم که دیگه اضطراری شد)

اما کلا غرض از مزاحمت

ببنید دوستان اینو قبلا گفتم الان هم میگم عبادت سر سجاده نشستن و با چادرنماز ترجیحا سفید نماز خواندن نیست

حتی شاد کردن دل یه کودک می تونه عبادتی بزرگ محسوب بشه

این با خوندن نماز یه فرق کوچولوی دیگه می کنه موقع خوندن نماز فقط خودتی و خدای خودت اما شاد کردن دل یه کودک عشقبازی هست بین خودت و خدای خودت و یه نفر دیگه که به محبت تو نیاز داره .

ما می تونیم با خریدن یه کادوی کوچولو ، یه عروسک ، یه توپ یا هرچیز دیگه ای کاری کنیم که یه کودک با شادیِ داشتن همون توپ ، شب رو به صبح برسونه

کار سختی هم نیست ، پول زیادی هم نمی خواد ، راه دوری هم نمی ره

در زمانه ای که آدمای هم سن و سال من، مثل شما اونقدر پول تو جیبی داریم که بتونیم یه هدیه _ نیازی هم نداره ارزش مادی زیادی داشته باشه_ بخریم .

کافیه فکر کنی یه نفر چشم انتظاره ، یه نفر به محبت تو نیاز داره ...

دوستان عزیز

کامران نجف زاده در وبلاگش از همه این رو خواهش کرده ، اینکه ما می تونیم خیلی راحت تو این ماه با خرید یه عروسکی یا توپی، کودکانی که بیماری خاص دارند یا مثلا ایتام رو خوشحال کنیم

"فکرش رو بکن!هر بچه ای شب با اسباب بازی ای که تو براش خریدی بخوابه..."

"مرا به خواب هایت ببر..".

البته خیزش عروسک ها یا مثلا بمب شادی هم می تونه عناوین جالبی باشه .

شما هم می تونید

 اصلا می خواهید از همین وبلاگتون شروع کنید

کافیه اینو باور کنی یه نفر به محبت تو نیاز داره

دراین روزای پربرکت من رو هم از دعای خیرتون محروم نکنید

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 11:10  توسط زهرا | 
سلام

فرارسیدن ماه خدا رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم نهایت استفاده رو ببرید

این پست رو از فروردین ماه نوشته بودم و هر وقت که قصد آپ کردنش رو می کردم طوری می شد که نمی تونستم ولی امروز دوست دارم وبلاگ رو به مناسبت ماه رمضان بروز کنم و ترجیح دادم بالاخره این متن رو آپ کنم

حق دارید نطر خاصی نداشته باشید ولی از اعلام حضورتون خوشحال میشم

.......................................................................................................................

همیشه ترس از فاش شدن راز هایم با تو دغدغه ی ذهنم بوده و هست.

اما نمی دانم چرا آنقدر به تو عادت کرده ام که دوست دارم تمام کائنات از این عشق الهی ، از این پیوند آسمانی بین بنده ات و خودت آگاه باشن ...

آهای ستاره ی شبهای مهتابی ام!

آهای تبسم زیبای ماه گونه ام!

ای زمزمه ی جاری شدنم !

بدانید

من بیش از اینها که فکر می کردم به او_ معبودم _ نیاز دارم

 ولی نمی دانم چرا هروقت به بن بستی از زمان می رسم

هروقت دیگر هیچ راهی برای رفتن نمانده

هروقت هیچ دلی برای دردهایم و هیچ گوشی برای حرفهایم پیدا نمی کنم به تو پناه می آورم

و تو چقدر مهربانی ...

تو چقدر آسمانی تر از آنچه می گویند هستی ...

خدای بزرگم اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

خودم می دانم . خودت هم خوب می دانی.بگذار تمام آسمان ها و زمین نیز بدانند

عاقبت خاک گل کوزه گران خواهم شد ولی تو را به بزرگی ات قسم این دخترک بی نوا را که گاه پاهایش در منجلاب های دنیا فرو می رود  تنها نگذار.

نمی دانم آن زمان که به خاکم روحی دمیدی و جانی بخشیدی چه سرنوشتی برایم رقم زدی ولی من از تو بهترین را می خواهم...

از زندگی آموخته ام همیشه باید به تو توکل کرد تا زیبا ترین را دید

پس همواره به یادت هستم ، تو هم به یادم باش.

 

یاد داری

آن روز که با دلی پر از غنچه های امید

به سویت آمدم

دست هایم چقدر خالی بودند

اما تو آنقدر مهربان بودی که وقتی نگاهت به من افتاد

به دستهایم نگاه نکردی

تنها دلم را دیدی

یادت هست

وقتی نگاهم به نگاهت افتاد

آهنگ طلوع را برایم نواختی

و من با تمام وجود خانه ات را خواندم

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

متن های به رنگ قرمز دل نوشته ی بنده ی حقیر نیست.

و اینکه آخرین قطعه ی ادبی از دبیر ادبیاتم سال پیشم خانم ملامحمدی هست که محبت کردند کتابشون رو به من هدیه دادند.

التماس دعا در قشنگ ترین شبهای سال

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 15:7  توسط زهرا | 
سلام

این مطلب پر از شخصیت های جدیده  

لطفا چند بار بخونید تا قضیه بیاد دستتون

طولانی ولی تا حدودی بامزه

مناسبتش رو هم بزاریم نزدیک شدن به مهرماه

......................................................................................................................

روز امتحان هندسه ی ترم آخر ، همون روزی که بچه های تجربی امتحان ریاضی داشتن ، من بر حسب اتفاق آخرای سالن بودم .

معلم ریاضیمون داشت برای بچه های تجربی یه سوال ریاضی رو توضیح میداد و من ورقه ی هندسه ام رو رها کرده بودم و به حرفای خانم غیاثی ، معلم ریاضیمون) گوش می کردم

بطوری که وقتی یه مطلب رو نفهمیدم بلند گفتم : " ببخشید خانم ما نمیشنویم ، میشه بلندتر بگید؟"

در اون لحظه بود که بچه های جلوتر برگشتن گفتن مگه تو ریاضی نیستی؟ مگه امتحان هندسه نداری؟

تنها کاری که کردم سرم رو انداختم پایین و با نیش خندی به ادامه ی حل سوالا پرداختم و انگار نه انگار همچین سوالی رو پرسیدم .(خدا وکیلی امتحانش خیلی عذاب بود)

.........................................................................................................................

ما یه عاطفه داشتیم انگاری چیزی از قوانین مدرسه نمی دونست

یه دفعه پا می شد می رفت پای تخته

یا مثلا سر جاش وایساده درس رو گوش می کرد

خلاصه اینکه برا همه عادی شده بود

چهارشنبه(استثناً اومده بود مدرسه) زنگای اول ریاضی داشتیم این عاطفه خانم ما گرسنه اش شد

وسط تمرین حل کردن بسته ی بادوم زمینی رو باز کرد و از من و رعناجونمم خواست که بخوریم

منم کلوچه ام رو باز کردم

 حالا اینا رو بی خیال

شیدا داشت نارنگیشو پوست می کند و من مانع اش شدم دیگه خیلی ضایع بود

خلاصه اینکه نگاه کردم دیدم ساراخانوم چه معصومانه به ما نگاه می کنه

دلم براش سوزید و آروم گفتم:می خوری اونم پایه ، گفت: آره

همونطوری که من داشتم بهش تعارف می زدم معلم ریاضی(همون خانم غیاثی) فرمودند :" دیگه عمومیش نکنید، اول چیزی نگفتم ولی داره فراگیر میشه،انگاری زنگ تفریحه"(یه چیزی تو این مایه ها)

 ولی ما اصلا به خودمون نگرفتیماااااا

....................................................................................................................................

وقتی برای آخرین روز در سال 86 رفتم مدرسه (دوشنبه ، 27 اسفند) خیلی به من خوش گذشت . به کسی نگیداااا ولی وقتی رفتم پای تخته تمرین زبان بنویسم در یک لحظه خانم معلم روشو برگردوند و من یه گچه کوچولوی زرد رو  با دقت بسیاری به سمت سارا پرتاب کردم و جالبه بدونید دقیقا خورد رو پیشونیش و اون هم فرصت رو از دست نداد و یه یادگاری روی صندلی من نوشت و جالب تر از اون مهدیس جونم بود که شکار طلایی خودشو کرد.(تمام این اتفاقات همون لحظه افتاد،ایولشونو) راستی در اون روز ما یعنی بچه های کلاس با وجود داشتن 8 دوربین + یک گوشی لو نرفتیم البته معاونامون فهمیدن ولی ما پیچوندیمشون

.....................................................................................................................................

خیلی دوست داشتم در بین خاطراتم یکی از خاطره های شیرینم رو با بنفشه ی عزیزم بنویسم ولی راستش یا غیرمجاز بود یا باید تصویری می بود ولی می تونم بگم بنفشه جونم برای امتحان ریاضی دو روز بنده رو مسرور کرد و به منزل ما اومد تا با هم ریاضی بخونیم

شاید تا بحال اینقدر ریاضی رو با لذت نخوندم (اینم بگم که هم بنده هم بنفشه ریاضی ترم آخر رو 20 شدیم ، به افتخار جفتمون)

اصولا اتفاقات شیرین زمانی خیلی بامزه تر هست که خودت در اون موقعیت باشی ولی من خاطره های زیادی دارم اگر فکر می کنید این پستم زیبا بود می تونم به پست بعدی(ادامه ی این مطلب) فکر کنم

از نظراتتون استفاده می کنم

 بیچاره من!!!!

اینم همون عکسی که مهدیس جون سر کلاس گرفت، دستخط سارا خانوم بسیار زاغارت می باشد، نه؟

بمیرم دلتون پیتزا خواست؟

رعنا خانوم در این عکس حضور فعال به عمل رسوندند البته اینا اصلا انگوشتای سارا خانوم نیستاااااااا

 به خدا یادم نمیاد کی عکس انداخت؟ شایدم خودم انداختم...

در این عکس پنج شخصیت مهم حضور داره که مدرسه بهشون افتخار می کنه

هر چی باشه تمام کار نشریه دست ما بود و ما خیلی خیلی باهوش می باشیم (خودمون نمیخوایم المپیاد و این جور چیزا شرکت کنیم وگرنه ... ، می دونید که؟)

 به ترتیب از راست به چپ: من ، نفیسه ، کیمیا ، سوگی ، آبجی مهدیسم و سارا - ... سادات هم اون وسط مسطاس

یکی از قشنگ ترین جمعه های اردیبهشت

از گفتن مکان به دلیل ضایع بودن معذورم ولی مدرسه نیست

در این تصویر ... سادات نیز حضور داره البته ما نمی خواستیم راش بدیم ، اصرار کرد

و سارا نیز وساطتش رو کرد وگرنه سوگی اجازه نمی داد که عکس ... سادات وارد ام پی فورش بشه . لازم بذکر است ما فردای همون روز امتحان آمار داشتیم و بنفشه ی خرخون نیومد .

مطمئنم همین الانم پشیمونه ولی شما بروش نیارید

..........................................................................................................................

نظر یادتون نره لطفا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 16:30  توسط زهرا | 
 
صفحه نخست
ایمیل من
آرشیو
درباره من
زندگی دفتری از خاطره هاست
یک نفر در دل شب
یک نفر در دل خاک
یک نفر همدم خوشبختی هاست
یک نفر هم سفر سختی هاست
چشم تا باز کنیم
عمرمان می گذرد
ما همه همسفریم
+تقدیم به هرچی مسافره
............................
من ،زهرا کسی که به قول آلفای عزیزم در دنیای مجازی می خواد به دنیای واقعی خودش برسه
شاید بهتره بگم رشته ام ریاضی هست و مدرسه ی نمونه دولتی درس می خونم.
شاد باشید

پیوندهای روزانه
بچه های باصفای کلاس C8 + دکی
سایت آیت الله صانعی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
دوستان
دل نوشته هایم برای ... (آرام عزیزم)
او برای همه(آلفای نازنینم ،در همین حد بگم ،عزیزترینم)
و خدایی که در این نزدیکی ست ...
خزان
شیدای زمانه (مهتاب نازنینم)
اینم وب ساراخانوم(شما بهش نگید ، خودش نمی دونه)
عکس برتر سال زبان تصویر و عکسهای دیدنی
زندگي براي لحظه حال(مهدیس جونم)
هیچکی
شبانه ها
وادی ( خیال پردازترین همکلاسی)
جک های جدید
با من غریبگی نکن
roozegare (گفتمان)
دوستت دارم ها...
اینجا میلاد می نویسد...
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
باران خانم





Powered by WebGozar

اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات