![]() |
![]() |
|
| سفر به ناکجا آباد یعنی سفر بی پایان |
|
صبح یک روز گرم تابستونی بعد از مدت ها انتظار اتوبوس اومد هر چقدر به مرکز شهر نزدیک میشه جمعیت اتوبوس بیشتر میشه در چند ایستگاه بعد پیرزنی سوار اتوبوس می شود و کنار من می ایستد در نگاه اول یاد مادربزرگایی افتادم که تمام عمرشون رو بچه بزرگ کردن و از زندگی کردن چیز دیگه ای نمی دونن بعد از چند دقیقه که اتوبوس شلوغ شد پیرزن نگاهی به من کرد و گفت :" چیزی که زیاده بشر" من هم به نشانه ی تایید لبخندی زدم و سرم رو پایین انداختم دوباره شنیدم که به من گفت: "کشورهایی مثل چین ، هند هم پرجمعیتن اما تا حالا شده سه ساعت برای اومدن اتوبوس معطل بشن" من با دقت خاصی به حرفاش گوش می کردم دقیقا مثه زمانی که دبیر شیمی ام درس می داد و من به چشماش خیره می شدم حرفاش خیلی برام جالب بود به چند دلیل اول اینکه فکر نمی کردم همچین خانمی با این سن از اوضاع چین و هند و تفاوتشون با ایران با خبر باشه دوم اینکه خودم تا حالا به این فکر نمی کردم، همیشه هر وقت می شنیدم که رشد جمعیت در هند بیش تر از ایران هست دلم به حال مردمانش می سوخت اما حالا که فکرش رو می کنم می بینم دلم باید به حال خودمون بسوزه کم کم دارم احساس می کنم که در این دوران زندگی کردن سخت شده!!! تا زمان ما ، نسل بعد چه اتفاقی خواهد افتاد؟ اصلا میشه زندگی کرد؟ . . . پیشاپیش فرارسیدن نیمه ی شعبان ، این عید آسمانی رو به همتون تبریک می گم.
برای آمدنت انتظار کافی نیست دعا و اشک و دلی داغدار کافی نیست خودت دعا بکن ای مهربان که برگردی دعای این همه چشم انتظار کافی نیست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 10:25 توسط زهرا |
|
|
سلام قرار بود آپ امروزم یه گزارش تصویری نتونستم عکسارو آپلود کنم . خلاصه شرمنده ... و اما پست مردادماه ......................................................................................................... اصولا وقتی در مجالسی بحثی به پا بشه هر کسی نظر خودش رو میگه. روز قبل از کنکور ریاضی در یک مجلسی بحث ورود بعضی از دانش آموزان با سهمیه ی شاهد شد و من با شنیدن یک حرف حسابی جا خوردم. یکی از مادرای مملکتمون به راحتی گفت « چه لزومی داره بچه های شاهد سهمیه داشته باشن، اونا باید مثه بقیه باشن و مثه بقیه درس بخونن تا قبول بشن» و اون موقع بود که آهی از نهاد من بلند شد. تفاوت بسیار زیادی که بچه های شاهد با بقیه دارن کاملا محسوس هست و من هیچ وقت فکر نمی کردم کسی به این شدت این رو انکار کنه. ما دخترا اگه یه روز پدرمون دچار یه سرماخوردگی خفیف بشه تمام فکرمون مشغول میشه و تمرکزمون رو از دست میدیم . اون وقت چطور توقع داریم بچه های شاهد که پدرانشون روز به روز کم جان تر می شوند به آرامی هرچه تمام تر درس بخونند؟ نمی دونم اگه جای من بودین باشنیدن این یکی دیگه چیکار می کردین؟ «اونا برنجشون ، روغنشون رو می گیرن . بسه دیگه» تاسف خوردن هم کافی نیست. جوانانی که جانشان را کف دستشون گذاشتند و برای حفظ این مرز و بوم شجاعانه دفاع کردند و حالا عده ای از راه می رسند و ... مطمئن باشید آن ها از من و شما باهمت تر بودند . من ایمان دارم اگر در اون زمان به جبهه نمی رفتند براحتی درس می خوانند و مثله خیلی های دیگر مدرک می گرفتند.دکتر می شدند ، مهندس می شدند... می شدند چیزی که دهن مردم رو پر کند. اجر آنها پیش خداست و مطمئن باشید یک یک آن ها به بهشتی میرن که شاید خیلی از ماها اون دنیا آرزوشو بکنیم ولی این خیلی بد هست که زحماتشون را نادیده بگیریم. گاهی اوقات بهتره روی گفته هامون بیشتر تامل کنیم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 8:54 توسط زهرا |
|
|
صفحه نخست ایمیل من آرشیو |
| درباره من |
زندگی دفتری از خاطره هاست
یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفر هم سفر سختی هاست چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد ما همه همسفریم +تقدیم به هرچی مسافره ............................ من ،زهرا کسی که به قول آلفای عزیزم در دنیای مجازی می خواد به دنیای واقعی خودش برسه شاید بهتره بگم رشته ام ریاضی هست و مدرسه ی نمونه دولتی درس می خونم. شاد باشید |
| پیوندهای روزانه |
|
بچه های باصفای کلاس C8 + دکی سایت آیت الله صانعی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|