تبليغاتX
در کوچه های ناکجا آباد...
سفر به ناکجا آباد یعنی سفر بی پایان

 من چادری هستم ولی متنفرم از آدمایی که ایمانشون به چادرشون هست .

حالم بهم می خوره از آدمای چادری که هزار و یک جور گناه کبیره و صغیره انجام میدن  آخرش هم چادری هستن دیگه. آخرشم میشن عابد و زاهد و هزار تا صفت بسیجانه ی دیگه به خودشون می چسبونن که گواه ایمانشون باشه.

نخیر خانم. همچین خبرایی هم نیست . من خودم دیدم آدمایی بدون چادر که هم مومن هستند و بقول من سوگلی خدا هم هستن.

بدون چادر هم می توان سوگلی خدا بود.

چادر را دوست دارم چون حجاب برتر هست اما نمی خوام پرده ای باشه که تمام رذیلت های اخلاقی رو باهاش پوشوند.

اول صبحی هنوز چشم باز نکرده شروع می کنه به غیبت کردن ، حرف بد زدن و... ولی مبادا بیشتر از یک چشمت بیرون باشه.

من چادری هستم اما هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم براحتی به هرکسی توهین کنم .

چادر را خیلی دوست دارم

ولی ایمانم رو بیشتر از چادر دوست می دارم

........................................................................

در شب آرزوها بهترین آرزوها رو براتون دارم اصلا بیایید در شب آرزو ها از خدا بخواهیم

 

همه چيز بده ولي نده اون چيزي كه خودشو ازمون بگيره
همه چيز بده ولي نه اون چيزي كه مصلحتمون نباشه
همه چيز بده ولي نه اون چيزي ايمانمون را بگيره

همه چيز بده ولي نه اون چيزي ما را به اون مشغول كنه و از خودش غافل.

در شب آرزوها، بهترین آرزوها رو براتون دارم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 14:10  توسط زهرا | 

 

یک سالی بود که این کتاب رو بین کتابای برادرم دیده بودم حتی به چندتا از دوستامم داده بودم بخونن . البته نمی دونستم موضوش چیه فقط بچه ها ازم پرسیده بودن دارم یا نه ؟ منم بهشون قرض دادم.

تا پنج شنبه شب تو کتابخونه دنبال یه کتاب برای خوندن می گشتم که یه دفعه چشمم خورد به این کتاب .

کتابی با عنوان "روی ماه خداوند را ببوس"

تنها چند صفحشو شب خوندم و خوابیدم . زیاد از موضوعش سردرنیاوردم و صبح ادامه اش رو خوندم.

نمی دونم چرا ولی این کتاب و شخصیت هاش ذهن منو به خودشون مشغول کرده بود.

می خواستم قبل از اذان ظهر تمومش کنم ولی نشد . اذان گفته شد و من کتابو بستم . رفتم جلوی آینه به موهای آشفته ام نگاه کردم به ناخنای بلندم که صبح به خودم سفارش کرده بودم کوتاهشون کنم . واقعا همه چیز رو دیگه فراموش کرده بودم.

 شخصیت های اون کتاب اون قدر تو ذهن من خودنمایی می کردند که اصلا یادم رفت برای چی بلند شدم و اومدم جلوی آینه . وضو گرفتم و به خودم قول دادم حداقل سر نماز دیگه بهشون فکر نکنم.

قهرمان داستان یونس ، نامزدی که بیش تر شبیه فرشته بود سایه ، مهردادی که با کلی ناراحتی به ایران برگشته بود ، استاد پارسا ، شخصیت مرده ای که همواره در داستان زندگی می کرد ، علیرضا وحتی اون راننده ی تاکسی و اون زن که سوار بر تاکسی شده بود دائما ذهن مرا ورانداز می کردند.

و اما وجودی آگاه که موضوع اصلی داستان بود خدا

داستان استادی که ظرفیت عشق رو نداشته ، شک دکتری به وجود خدا که سه ماهه دیگه با دفاع از پایان نامه اش واقعا دکتر میشه  بدجوری داستان رو برام جالب کرده بود . تکرار این جمله که آیا واقعا خدایی هست ؟

به خودم قول دادم سر نماز به هیچ کدوم از اینا فک نکنم ولی حواس من مانند کودکی که دائما دست مادرش رو رها می کند و این طرف و آن طرف می دود در فضایی که در ذهنم ساخته بودم پرواز می کرد.

حالا اون کتاب رو تموم کردم ولی هنوزم که هنوزه به اون فک می کنم . به خدایی که در تک تک واژه های داستان هک شده بود .

من فهمیدم خدای من با خدای همه فرق دارد . قدرت خدای من به اندازه ی ایمانی هست که بهش دارم و خدای تو هم به اندازه ی اعتقادی که بهش داری هست.

من "روی ماه خداوند را ببوس " را با تمام وجود خواندم و خوردم.

 مصداق زیبایی از این داستان رو دارم و براتون می نویسم  بهتون توصیه می کنم حتما این کتاب رو بخونید. من به مصطفی مستور،نویسنده ی این کتاب دست مریزاد میگم.

 

کودک نجوا کرد : خدایا با من حرف بزن

 

مرغ دریایی آواز خواند ، کودک نشنید

 

سپس کودک فریاد زد : خدایا با من حرف بزن

 

رعد در آسمان پیچید اما کو دک گوش نداد .

 

کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدایا بگذار ببینمت .

 

ستاره ای درخشید  ولی کودک توجه نکرد .

 

کودک فریاد زد : خدایا به من معجزه ای نشان بده ،

 

ویک زند گی متولد شد ولی کودک نفهمید .

 

کودک با ناامیدی گریست .

 

خدایا با من در ارتباط باش ، بگذار ببینم اینجایی

 

بنابراین خدا پایین آمد کودک را لمس کرد

 

ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت .

 

التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 16:41  توسط زهرا | 
 
صفحه نخست
ایمیل من
آرشیو
درباره من
زندگی دفتری از خاطره هاست
یک نفر در دل شب
یک نفر در دل خاک
یک نفر همدم خوشبختی هاست
یک نفر هم سفر سختی هاست
چشم تا باز کنیم
عمرمان می گذرد
ما همه همسفریم
+تقدیم به هرچی مسافره
............................
من ،زهرا کسی که به قول آلفای عزیزم در دنیای مجازی می خواد به دنیای واقعی خودش برسه
شاید بهتره بگم رشته ام ریاضی هست و مدرسه ی نمونه دولتی درس می خونم.
شاد باشید

پیوندهای روزانه
بچه های باصفای کلاس C8 + دکی
سایت آیت الله صانعی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
دوستان
دل نوشته هایم برای ... (آرام عزیزم)
او برای همه(آلفای نازنینم ،در همین حد بگم ،عزیزترینم)
و خدایی که در این نزدیکی ست ...
خزان
شیدای زمانه (مهتاب نازنینم)
اینم وب ساراخانوم(شما بهش نگید ، خودش نمی دونه)
عکس برتر سال زبان تصویر و عکسهای دیدنی
زندگي براي لحظه حال(مهدیس جونم)
هیچکی
شبانه ها
وادی ( خیال پردازترین همکلاسی)
جک های جدید
با من غریبگی نکن
roozegare (گفتمان)
دوستت دارم ها...
اینجا میلاد می نویسد...
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
باران خانم





Powered by WebGozar

اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات