![]() |
![]() |
|
| سفر به ناکجا آباد یعنی سفر بی پایان |
|
سلام دوستان چقدر بده بخواهی بنویسی ولی نتونی بنویسی . چقدر بده ندونی از چی خوشحالی از چی ناراحت . من الان همچین حسی رو دارم . راستش اینجور موقع ها همه درباره ی عید و تازه شدن و این جور حرفا مطلب می نویسن . منم شاید همرنگ جماعت بشم . همیشه فک می کنم اولین دعای سره سفره ی هفت سین چی میتونه باشه؟ اولین دعای من اینکه آرزو هام برآورده بشه . هرچند میگن آرزو دست نیافتنیه . میگن آرزو باید عاقلانه باشه . میگن ... من بلد نیستم مثه کامران نجف زاده برای بازدیدکننده های وبلاگم بهاریه بنویسم ولی یه مطلبی دارم که فک میکنم یه ربطی به این روزا داشته باشه . یه مطلب از نشریمون . نشریه ای که خودم سردبیرش بودم . درسته ، این مطلبی که براتون می نویسم "سخنی از سردبیر" نشریه "سین هشتم " هست که همین تازگیا منتشر شد و بین بچه های مدرسه پخش شد. راستی سخنی از سردبیری که ساعت یک شب نوشته شده باشه بهتر از این نمیشه. ........................................................................................................... و بهار بهانه ای شد برای نوشتنمان ... همانگونه که بهانه می شود برای چلچله سرایی و تو نیز خود این چلچله را سربده . دوست عزیزم ! با یک گل هم بهار می شود زمانی که طنین خوش « یا مقلب القلوب و الابصار» را بخوانی . یقین داشته باش آن هنگام که زیر لب « یا مدبر الیل و النهار » را زمزمه می کنی جوانه ی وجودت خواهد روئید .« یا محول الحول و الاحوال» را بخوان تا بهترین احوال را برای این جوانه ی نورسته آرزو کنی و بَدَک نیست گاه گاهی با هم دعا کنیم : پروردگارا ! « حول حالنا الی احسن الحال»
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:30 توسط زهرا |
|
|
مدتها بود نوشتنم نمی اومد . بالاخره تصمیم گرفتم یکی از دل نوشته هام رو براتون بذارم یکی از دوستان پیشنهاد نوشتن همچین مطلبی رو دادن . ............................................................................... دلم تنگ است اما بقول حمید سبزواری نمی نالم که ترسم ناله ام راه نفس گیرد وگر آهی برآرم شعله دامان قفس گیرد می گویند از امام زمانت بنویس آخر چه بنویسم که نوشته ام اوصافش را توصیف کند چه بنویسم که جمله جمله ی نوشته ام مظلومیتش را فریاد بزند براستی چه غریب است همه ی ما کوچکتر از نوشتن برای او هستیم گریه کافی نیست آه بس نیست کاش فریاد کافی بود می ترسم می ترسم از زمانی که بمیرم و او را نبینم به جمکرانش که می روم بغض راه گلویم را بند می آورد آری من گریه می کنم ... من ناراحتم نه از دست او از دست موجوداتی به نام انسان که براستی معنای انسانیت را نفهمیدند کاش گنجشک می شدم آنگاه آنقدر از آسمان به زمین نگاه می کردم تا نگاهم کند کاش حیوان وحشی در جنگل بودم آنوقت تمام شب آزادانه ناله می زدم تا برایم دعا کند بیشتر از این می ترسم کاری بکنم که ناراحتش کنم می ترسم" ترسم تمام نشود" من فقط می توانم بگویم آقاجان من حقیر تر از برای تو نوشتن هستم مهدی جان کجاست منتظر تو! چه انتظار غریبی ! تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت چه کودکانه سپردیم دل به بازی قسمت چه بی خیال نشستم! چه کوششی چه تلاشی فقط نشستم و گفتم"خدا کند که بیایی"
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 23:29 توسط زهرا |
|
|
صفحه نخست ایمیل من آرشیو |
| درباره من |
زندگی دفتری از خاطره هاست
یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفر هم سفر سختی هاست چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد ما همه همسفریم +تقدیم به هرچی مسافره ............................ من ،زهرا کسی که به قول آلفای عزیزم در دنیای مجازی می خواد به دنیای واقعی خودش برسه شاید بهتره بگم رشته ام ریاضی هست و مدرسه ی نمونه دولتی درس می خونم. شاد باشید |
| پیوندهای روزانه |
|
بچه های باصفای کلاس C8 + دکی سایت آیت الله صانعی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|