تبليغاتX
در کوچه های ناکجا آباد...
سفر به ناکجا آباد یعنی سفر بی پایان

سلام

قرار بود آپ امروزم یه گزارش تصویری  باشه ولی به دلیل پایین بودن سرعت اینترنتم

نتونستم عکسارو آپلود کنم .

خلاصه شرمنده ...

و اما پست مردادماه

.........................................................................................................

اصولا وقتی در مجالسی بحثی به پا بشه هر کسی نظر خودش رو میگه. روز قبل از کنکور ریاضی در یک مجلسی بحث ورود بعضی از دانش آموزان با سهمیه ی شاهد شد و من با شنیدن یک حرف حسابی جا خوردم.

یکی از مادرای مملکتمون به راحتی گفت « چه لزومی داره بچه های شاهد سهمیه داشته باشن، اونا باید مثه بقیه باشن و مثه بقیه درس بخونن تا قبول بشن» و اون موقع بود که آهی از نهاد من بلند شد.

تفاوت بسیار زیادی که بچه های شاهد با بقیه دارن کاملا محسوس هست و من هیچ وقت فکر نمی کردم کسی به این شدت این رو انکار کنه.

ما دخترا اگه یه روز پدرمون دچار یه سرماخوردگی خفیف بشه تمام فکرمون مشغول میشه و تمرکزمون رو از دست میدیم . اون وقت چطور توقع داریم بچه های شاهد که پدرانشون روز به روز کم جان تر می شوند به آرامی هرچه تمام تر درس بخونند؟

نمی دونم اگه جای من بودین باشنیدن این یکی دیگه چیکار می کردین؟

«اونا برنجشون ، روغنشون رو می گیرن . بسه دیگه»

تاسف خوردن هم کافی نیست.

جوانانی که جانشان را کف دستشون گذاشتند و برای حفظ این مرز و بوم شجاعانه دفاع کردند و حالا عده ای از راه می رسند و ...

مطمئن باشید آن ها از من و شما باهمت تر بودند .

من ایمان دارم اگر در اون زمان به جبهه نمی رفتند براحتی درس می خوانند و مثله خیلی های دیگر مدرک می گرفتند.دکتر می شدند  ، مهندس می شدند... می شدند چیزی که دهن مردم رو پر کند.

اجر آنها پیش خداست و مطمئن باشید یک یک آن ها به بهشتی میرن که شاید خیلی از ماها اون دنیا آرزوشو بکنیم ولی این خیلی بد هست که زحماتشون را نادیده بگیریم.

گاهی اوقات بهتره روی گفته هامون بیشتر تامل کنیم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 8:54  توسط باران | 

 من چادری هستم ولی متنفرم از آدمایی که ایمانشون به چادرشون هست .

حالم بهم می خوره از آدمای چادری که هزار و یک جور گناه کبیره و صغیره انجام میدن  آخرش هم چادری هستن دیگه. آخرشم میشن عابد و زاهد و هزار تا صفت بسیجانه ی دیگه به خودشون می چسبونن که گواه ایمانشون باشه.

نخیر خانم. همچین خبرایی هم نیست . من خودم دیدم آدمایی بدون چادر که هم مومن هستند و بقول من سوگلی خدا هم هستن.

بدون چادر هم می توان سوگلی خدا بود.

چادر را دوست دارم چون حجاب برتر هست اما نمی خوام پرده ای باشه که تمام رذیلت های اخلاقی رو باهاش پوشوند.

اول صبحی هنوز چشم باز نکرده شروع می کنه به غیبت کردن ، حرف بد زدن و... ولی مبادا بیشتر از یک چشمت بیرون باشه.

من چادری هستم اما هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم براحتی به هرکسی توهین کنم .

چادر را خیلی دوست دارم

ولی ایمانم رو بیشتر از چادر دوست می دارم

........................................................................

در شب آرزوها بهترین آرزوها رو براتون دارم اصلا بیایید در شب آرزو ها از خدا بخواهیم

 

همه چيز بده ولي نده اون چيزي كه خودشو ازمون بگيره
همه چيز بده ولي نه اون چيزي كه مصلحتمون نباشه
همه چيز بده ولي نه اون چيزي ايمانمون را بگيره

همه چيز بده ولي نه اون چيزي ما را به اون مشغول كنه و از خودش غافل.

در شب آرزوها، بهترین آرزوها رو براتون دارم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 14:10  توسط باران | 

 

یک سالی بود که این کتاب رو بین کتابای برادرم دیده بودم حتی به چندتا از دوستامم داده بودم بخونن . البته نمی دونستم موضوش چیه فقط بچه ها ازم پرسیده بودن دارم یا نه ؟ منم بهشون قرض دادم.

تا پنج شنبه شب تو کتابخونه دنبال یه کتاب برای خوندن می گشتم که یه دفعه چشمم خورد به این کتاب .

کتابی با عنوان "روی ماه خداوند را ببوس"

تنها چند صفحشو شب خوندم و خوابیدم . زیاد از موضوعش سردرنیاوردم و صبح ادامه اش رو خوندم.

نمی دونم چرا ولی این کتاب و شخصیت هاش ذهن منو به خودشون مشغول کرده بود.

می خواستم قبل از اذان ظهر تمومش کنم ولی نشد . اذان گفته شد و من کتابو بستم . رفتم جلوی آینه به موهای آشفته ام نگاه کردم به ناخنای بلندم که صبح به خودم سفارش کرده بودم کوتاهشون کنم . واقعا همه چیز رو دیگه فراموش کرده بودم.

 شخصیت های اون کتاب اون قدر تو ذهن من خودنمایی می کردند که اصلا یادم رفت برای چی بلند شدم و اومدم جلوی آینه . وضو گرفتم و به خودم قول دادم حداقل سر نماز دیگه بهشون فکر نکنم.

قهرمان داستان یونس ، نامزدی که بیش تر شبیه فرشته بود سایه ، مهردادی که با کلی ناراحتی به ایران برگشته بود ، استاد پارسا ، شخصیت مرده ای که همواره در داستان زندگی می کرد ، علیرضا وحتی اون راننده ی تاکسی و اون زن که سوار بر تاکسی شده بود دائما ذهن مرا ورانداز می کردند.

و اما وجودی آگاه که موضوع اصلی داستان بود خدا

داستان استادی که ظرفیت عشق رو نداشته ، شک دکتری به وجود خدا که سه ماهه دیگه با دفاع از پایان نامه اش واقعا دکتر میشه  بدجوری داستان رو برام جالب کرده بود . تکرار این جمله که آیا واقعا خدایی هست ؟

به خودم قول دادم سر نماز به هیچ کدوم از اینا فک نکنم ولی حواس من مانند کودکی که دائما دست مادرش رو رها می کند و این طرف و آن طرف می دود در فضایی که در ذهنم ساخته بودم پرواز می کرد.

حالا اون کتاب رو تموم کردم ولی هنوزم که هنوزه به اون فک می کنم . به خدایی که در تک تک واژه های داستان هک شده بود .

من فهمیدم خدای من با خدای همه فرق دارد . قدرت خدای من به اندازه ی ایمانی هست که بهش دارم و خدای تو هم به اندازه ی اعتقادی که بهش داری هست.

من "روی ماه خداوند را ببوس " را با تمام وجود خواندم و خوردم.

 مصداق زیبایی از این داستان رو دارم و براتون می نویسم  بهتون توصیه می کنم حتما این کتاب رو بخونید. من به مصطفی مستور،نویسنده ی این کتاب دست مریزاد میگم.

 

کودک نجوا کرد : خدایا با من حرف بزن

 

مرغ دریایی آواز خواند ، کودک نشنید

 

سپس کودک فریاد زد : خدایا با من حرف بزن

 

رعد در آسمان پیچید اما کو دک گوش نداد .

 

کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدایا بگذار ببینمت .

 

ستاره ای درخشید  ولی کودک توجه نکرد .

 

کودک فریاد زد : خدایا به من معجزه ای نشان بده ،

 

ویک زند گی متولد شد ولی کودک نفهمید .

 

کودک با ناامیدی گریست .

 

خدایا با من در ارتباط باش ، بگذار ببینم اینجایی

 

بنابراین خدا پایین آمد کودک را لمس کرد

 

ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت .

 

التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 16:41  توسط باران | 

 

اون روز  مثله همیشه کانکت شدم اما با یه هدف برتر .

کار سختی نبود . کاری که درگذشته برای چند ماهی تجربه اش کرده بودم ، خاطراتی تلخ همراه با تجربه هایی بزرگ .

هر کجا باشم آسمان مال من است رو با تمام داستان های خوب و بدش از ذهنم محو کرده بودم و دیگه نمی خواستم همچین اتفاقایی برام بیفته.

من به دنبال قله ای بودم که در اون فریاد بکشم ، بدون هیچ نقابی ، آزاد و رها و اون موقع بود که فکر ساختن خونه ای مجازی ذهنم رو به خودش مشغول کرد.

حالا یک سال از عمر این ناکجاآباد میگذره و من با شوقی وافر تک تک خشت های این خونه ی مجازی رو روی هم گذاشتم .

زندگی مادی ما آدم ها حتی اگر واقعی باشد، زیبا نیست. همیشه باید موجی از خواستن ها و نخواستن ها با تعارف های روزانه دخیل باشه تا این دنیا به کام خودت و مهم تر از خودت اطرافیانت شیرین باشه. من این را می فهمیدم اما نمی خواستم.اینجور موقع ها آدما به دنیای غیر واقعی که بنظر من واقعی هست روی میارن .

و اکنون بعد از یک سال پرماجرا، بعد از تمام دغدغه ها ، خوبی ها و بدی ها ، این ناکجا آباد مونده و هزار تا خاطره های رنگارنگ ، تلخ و شیرین .

و امروز به پاس عمر یک ساله ی وبم ، این خونه ی مجازی دست به قلم شدم و به گرد و خاکی رو که بعد از دوماه گرفته بود دستی کشیدم.

 

وقتی از غربت ایام دلم می گیرد....................مرغ امید من از شدت غم می میرند

دل به رویای خوش خاطره ها می بندم...........بازهم خاطره ها دست مرا می گیرند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 13:42  توسط باران | 

 

و عشق ، تنها عشق می تواند این دست های خسته را به پناهگاهی گرم برایم بدل کند.

و فقط عشق می تواند این چشم ها را به نگاه مادرانه ای تبدیل کند که همواره نگرانم هستند.

و من چه ناجوانمردانه او را از ذهنم محو می کنم.

آخر من دغدغه های زیادی دارم . ناسلامتی قرن بیست و یکم هستیم و من نسل سومی هستم و تکنولوژی ...

و ای کاش فراموش نمی کردم روزی دغدغه ی ذهن او بوده ام.

و چقدر پست خواهم بود اگر پس از سالیانی او را ببینم در دوقدمی اش مسیرم را کج کنم.

وای بر من اگر واژه های شکوفا شدنم را که از او آموختم فراموش کنم.

پوست چروک خورده ی صورتش که گواه سالیانی محبت صادقانه و همت عالی اوست.

و اما نگاه منتظرش که تو را از تمام وجود می خواند.

و من چه سنگدلانه تر همیشه او را ... .

ولی هنوز در دلش دعایم می کند.

و من هیچ نمی فهمم.

شاید امروز بهانه ای شد برایمان گفته های دلم که بی شک حرف دل هزاران دانش آموز دیگر است.

با حقیرترین زبان و عاشقانه ترین بیان

 

روزتان مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:53  توسط باران | 

 چشم های پدر به در اتاق دوخته شده است.

مادربزرگ همانطور که از اتاق بیرون می آید به پدر تبریک می گوید . "قدم نورسیده مبارک ، بچت دختره"

پدر از خوشحالی میخواهد بال دربیاورد . آخر پدر چند روز پیش شنیده است . فرزند دختر داشتن لیاقتی میخواهد که هرکسی ندارد.

دختری به دنیا می آید به قیمت یک در بهشت برای مادرش.

اولین بار که آن هدیه ی آسمانی وارد خانه می شود برکت را با خود به همراه می آورد . بوی محبت و عاطفه تمام خانه را عطرآگین کرده است.

نوزاد می شنود که همه به مادرش می گویند: "چشمتون روشن"

براستی که چشم مادر و پدر به دیدن همچین کودکی روشن خواهد شد.

بوی اسفند با بوی خوش پاکی و صداقت نوزاد توام می شود .

براستی که جای اسفند دود کردن هم دارد با همان حرف همیشگی .

" بترکه چشم حسود"

ولی نوزاد نمی خواهد چشم حسودانش بترکد آخر آن نوزاد هنوز آنقدر ساده است که حسودانش را هم دوست دارد.

نوزاد کم کم بزرگ می شود و همواره با بزرگتر شدنش شمع وجود پدر و مادرش را روشن تر می کند.

با خودش می گوید " کاش شمع وجودشان هیچ گاه خاموش نشود"

و حالا آن کودک نوجوانی شده است که میخواهد همان محبت ، پاکی و صداقت را داشته باشد. او هنوز هم به حسودانش محبت می کند و آنها را دوست دارد .

ولی آن دختر امانتی بیش نیست و بالاخره روزی به سوی حضرت محبوب بازخواهد گشت .

و امروز تولد همان نوزادی است که دوست دارد برای همیشه در ذهن همه جاودانه باشد.

برایش دعا کنید.

تولدم مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 15:6  توسط باران | 

 

سلام دوستان

چقدر بده بخواهی بنویسی ولی نتونی بنویسی .

چقدر بده ندونی از چی خوشحالی از چی ناراحت .

من الان همچین حسی رو دارم .

راستش اینجور موقع ها همه درباره ی عید و تازه  شدن و این جور حرفا مطلب می نویسن .

منم شاید همرنگ جماعت بشم .

همیشه فک می کنم اولین دعای سره سفره ی هفت سین چی میتونه باشه؟  اولین دعای من اینکه آرزو هام برآورده بشه . هرچند میگن آرزو دست نیافتنیه . میگن آرزو باید عاقلانه باشه . میگن ...

من بلد نیستم مثه کامران نجف زاده برای بازدیدکننده های وبلاگم بهاریه بنویسم ولی یه مطلبی دارم که فک میکنم یه ربطی به این روزا داشته باشه .

یه مطلب از نشریمون . نشریه ای که خودم سردبیرش بودم .

درسته ، این مطلبی که براتون می نویسم "سخنی از سردبیر" نشریه "سین هشتم " هست که همین تازگیا منتشر شد و بین بچه های مدرسه پخش شد.

راستی سخنی از سردبیری که ساعت یک شب نوشته شده باشه بهتر از این نمیشه.

...........................................................................................................

و بهار بهانه ای شد برای نوشتنمان ...

همانگونه که بهانه می شود برای چلچله سرایی و تو نیز خود این چلچله را سربده .

دوست عزیزم ! با یک گل هم بهار می شود زمانی که طنین خوش « یا مقلب القلوب و الابصار» را بخوانی . یقین داشته باش آن هنگام که زیر لب « یا مدبر الیل و النهار »  را زمزمه می کنی جوانه ی وجودت خواهد روئید .« یا محول الحول و الاحوال» را بخوان تا بهترین احوال را برای این جوانه ی نورسته آرزو کنی و بَدَک نیست گاه گاهی با هم دعا کنیم :

                  پروردگارا !

« حول حالنا الی احسن الحال»

 

اینم صفحه اول نشریه (جلد نشریه)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:30  توسط باران | 

 

مدتها بود نوشتنم نمی اومد .

بالاخره تصمیم گرفتم یکی از دل نوشته هام رو براتون بذارم

یکی از دوستان پیشنهاد نوشتن همچین مطلبی رو دادن .

...............................................................................

دلم تنگ است

اما بقول حمید سبزواری

نمی نالم که ترسم ناله ام راه نفس گیرد

وگر آهی برآرم شعله دامان قفس گیرد

 

می گویند از امام زمانت بنویس

آخر چه بنویسم که نوشته ام اوصافش را توصیف کند

چه بنویسم که جمله جمله ی نوشته ام مظلومیتش را فریاد بزند

براستی چه غریب است

 همه ی ما کوچکتر از نوشتن برای او هستیم

گریه کافی نیست

آه بس نیست

کاش فریاد کافی بود

می ترسم

می ترسم از زمانی که بمیرم و او را نبینم

به جمکرانش که می روم بغض راه گلویم را بند می آورد

آری من گریه می کنم ...

من ناراحتم

 نه از دست او

از دست موجوداتی به نام انسان

 که براستی معنای انسانیت را نفهمیدند

کاش گنجشک می شدم

آنگاه آنقدر از آسمان به زمین نگاه می کردم تا نگاهم کند

کاش حیوان وحشی در جنگل بودم

آنوقت تمام شب آزادانه ناله می زدم تا برایم دعا کند

بیشتر از این می ترسم کاری بکنم که ناراحتش کنم

می ترسم" ترسم تمام نشود"

من فقط می توانم بگویم

آقاجان من حقیر تر از برای تو نوشتن هستم

 

مهدی جان

کجاست منتظر تو! چه انتظار غریبی !

تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی

عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت

چه کودکانه سپردیم دل به بازی قسمت

چه بی خیال نشستم! چه کوششی چه تلاشی

فقط نشستم و گفتم"خدا کند که بیایی"

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 23:29  توسط باران | 

 

تا حالا به این فکر کردی زمان همیشه برای ما ثابت نیست.

مثلا تمام یه ربع ساعتای زندگی ما واقعا 15 دقیقه نیست.

نمی دونم چطور بگم ؟

همیشه شیرینی تمام لحظه برابر نیست

فرض کن سر کلاسی نشستی که همش به ساعت نگاه می کنی کی زنگ می خوره؟کافی ببینی یه ربع دیگه مونده .

15 دقیقه ی به ظاهر ناقابل (بعضی وقتام با ارزش)

اما واقعا اندازه ی یک ساعت می گذره.

یا مثلا با بهترین دوستت میری گردش چشم به هم می زنی می بینی ای دل غافل، دیگه وقت تموم شده.

تا حالا فک کردین چرا؟

عقربه های ساعت که کند و تند نمیشن ، میشن؟

راستش خودم هم تا حالا بهش فکر نکرده بودم فقط می دونم یک  ساعت و 30 دقیقه ی مثلا زنگ آمار برام اندازه ی سه ساعت طول میکشه

ولی کافی معلمت نیومده باشه و همون یک ساعت و 30 دقیقه رو با دوستات بگذرونی  ...

واقعا چرا؟

بنظر من تمام این زود سپری شدن بخاطر وجود علایق ما و دوست داشتنی های ما هست.

می دونید به این چی میگن ؟ به این معجونی میگن که زمان رو تکون میده.

به این میگن یه احساس برتر که با وجودش گذشت زمان رو از یاد می بری.

اما کدوم از ما الان متوجه میشیم ؟ کافیه یکی از دوستامونو دیگه نبینیم تازه می فهمیم با کی هم صحبت می شدیم.

 

می خواهید یه حرف کلیشه ای بزنم

 

بیایید قدر یکدیگر را بدانیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 19:32  توسط باران | 

 

چرا گریه نکردم؟

واقعا چرا؟

فک کن قبل امتحان شیمی بهت بگن امتحان جغرافی رو شدی 5/12

از یه طرف باورم نمی شد

از طرفی موندم چطوری امتحان شیمی رو بدم

گریه نکردم ولی مطمئنم هرکی جای من بود همونجا زار زار گریه می کرد

جغرافی چیه که من سر هر درسی 45 دقیقه وقت گذاشتم؟

آخرشم

می یایی چشم درست کنی ابرو خراب میشه

حالاکه فیزیک و ریاضی رو با سختی زیاد خوب دادم جغرافی و عربی رو بد دادم

ولی یه حسی بهم میگه باران جان این هم بهانه است

کاشکی چهارتا معلم وبلاگ منو می خوند

دلم می خواد بهشون بگم معلمای گلم

معلم خوبی بودن به امتحان سخت گرفتن نیست

معلم خوبی بودن به اشک بچه هارو درآوردن نیست

تصمیم گرفتم هیچ وقت معلم نشم

شغل خطرناکی هست

من نفرین نکردم اصلا ارزش نفرین کردن نداره ولی خیلی حق و ناحق توش اتفاق میفته

هرچند سروکله زدن با سی تا دانش آموز راحت نیست اما ما دانش آموزان هم دلمون را از سر را نیاوردی

ناراحتیم از اینکه به بابام قول دادم معدلم بالای 19 بشم ولی نشد

انشالله در مراحل بعدی

من یه قول دیگه هم به همکلاسیام دادم

قول دادم کمتر در مورد مدرسه بنویسم چون وب کلاسمون راه اندازی شد

دیدنش خالی از لطف نیست                      

                                    www.khodayeb6.parsiblog.com  

راستی آخر ورقه ی ریاضی ام نوشتم

 

بر سنگ مزارم بنویسید: آشفته دلی خسته در این غربت خاموش

آنجا بنویسید که او زاده ی غم بود که یکباره ز غم های جهان گشت فراموش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 23:35  توسط باران | 

 

سلام

اگه الان می بینید اومدم و وبم رو بروز می کنم به لطف برف و بارونی هست که این روزا دانش آموزارو خوشحال می کنه

درسته تا حالا دوتا از امتحانام که مشکل ترین امتحانام بودن ( عربی و شیمی ) لغو شده ولی بقول معروف دیر و زود داره سوخت و سوز نداره

بالاخره باید این امتحانو بدم

.......................................................................................................

تازگیا احساس می کنم موج منفی تو وبلاگم با فرکانس بالا منتشر میشه ( از تاثیرات خوندنه شیمی هست)

از  وقتی مدرسه ها شروع شده مطالبم با انرژی منفی نوشته شده

ولی امروز میخوام خوش تر بنویسم

یه بار یکی از دوستان وبم  ایرادهایی از سیستم آموزشی کشورمون گرفت

من اون موقع خیلی موافق نبودم اما الان می بینم چه لزومی داره منی که قرار پس فردا با رادیکال و x و y  سر و کله بزنم بشینم داستان بوجود آمدن بیابون رو بخونم

جالبه مباحث تکراری !!!!!!

از وقتی جغرافی داشتم داستان دشت و فلات برام شده شعر یه توپ دارم قلقلیه

یا مثلا به من چه اتم شکافته میشه یا نه؟

خدا بگم این تامسون و نیوتون چیکار کنه ؟

یکی دیگه کشف می کنه عشقشو می بره

ما باید بشینیم وقتمون رو .... ( استغفرالله)

چه فایده کسی اعتراضی نمی کنه

همه بلدن همرنگ جماعت بشن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 22:22  توسط باران | 

 

میگن بنویس

آخه از چی بنویسم؟

از اینکه یه ساله گروه های جدول مندلیف رو حفظ کردم

آخرش هم دبیر شیمی ام ازم گروه اول می پرسه...

من اصولا به این میگم سوتیه تابلو

آخه خیلی خنده داره با اطمینان دارم میگم هیدروژن گروه اوله

تروخدا بهم نخندید وقتی فهمیدم می خواستم تاریخچه هیدروژن برای دبیرم بگم

تا بدونه من بلد بودم

بسه دیگه . اینقدر هم خنده دار نبود

میگن بنویس

لابد از این بنویسم که فردا امتحان آمار دارم و اومدم برای شما می نویسم

خیلی خسته شدم

بدی ماجرا به اینکه می خونم نمره نمی گیرم

همه بهم میگن "شاید بادقت نمی خونی"

 

شایدم واقعا :   

هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای

              من در میان جمع و دلم جای دیگر است               

شده مصداق من

آخه کجاست که من خودم نمی دونم؟

باید به دنبال ریشه گشت

کم برای ریاضی ریشه می گیرم و متغیر پیدا می کنم کارم به جایی رسیده که برای نمره نگرفتن هم دنبال ریشه بگردم

چرا؟

واقعا چرا؟

هر شب تا ساعت دو بیدار بمون

کتابات رو بخور

آخرشم وقتی میری سر امتحان مثل دانش آموزی که هیچی نخونده می مونی

با اینکه اعتقاد دارم نباید بخاطر نمره درس خوند ولی واقعا از دست خودم بخاطر نمره های یکی از یکی بدترم ناراحتم

باید به دنبال ریشه گشت

شاید کلاس زبان

 _ نه خدایا من نمی تونم کلاس زبانم رو نرم

آخه کدوم آدم عاقلی ترم دوازده زبان رو ول می کنه که من بکنم

بخدا تلویزیون هم نمی بینم

_ باورتون میشه منی که نیم ساعت قبل بازی استقلال می رفتم جلوی تلویزیون تا یه ساعت بعد بازی هم همونجا بودم حالا دیگه یه ربع از بازی هارو هم نمی بینم

نه کنه اینترنت

_ یه جورایی مطمئنم که بخاطر این نیست ولی امتحانش ضرر نداره

یه مدت باید نت و وب رو بدرود کنم

البته شاید هر از چند گاهی یه سر و گوشی آب بدم ولی باید تمام شاید ها را ویران کنم

از این بابت واقعا ناراحتم

چرا نتیجه زحماتم رو نمی گیرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ابا این اوصاف اگه می تونید کمکم کنید .

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 23:40  توسط باران | 

 

همه چیز ناخواسته خواسته شد

عضویت در شورای دانش آموزی مدرسه

وبلاگ نویسی

شرکت در کلاسای متفرقه مثل زبان و تازگی ها هم رباتیک

اما متن امروز

.....................................................................................................

هیچ وقت خوب انشا نمی نوشتم

یادم میاد آخرین باری انشا نوشتم سر امتحان انشا سال سوم راهنمایی بود که دو نمره از انشا کم آوردم و شدم 18

اصلا خوب نمی نوشتم اما تازگی ها همه بهم میگن خوب می نویسی

اجتمالا اینم به لطف خوندن کتابایی هست که الان حتی وقت ندارم بازشون کنم و چند ماه تجربه در وبلاگ نویسی

همه چیز در حد یه تشویق بود تا اینکه یکی از دبیرام گفت به خودتون نامه بنویسید

خیلی برام جالب بود و نوشتم

 همه میگن قشنگ شده

اسمش رو هم گذاشتم حاشیه های پررنگ تر از متن

 

 

نامه ای به خودتان بنویسید

 

حاشیه هایی پر رنگ تر از متن<